‏نمایش پست‌ها با برچسب آبان یشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آبان یشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

جشن آبان

 

جشن آبان، آبان روز از ماه آبان = دهم آبان (بتاریخ باستانی ایران) فرخنده باد. در این روز حاجت از خداوند خواستن مبارک است (برهان قاطع). #آبان

در ایران قدیم، ستایش فرشته آب (=ناهید) در کلیّه ایران زمین و ممالک همسایه رونق تمام داشته؛ #آبان یشت در اوستا، مخصوص به بانو اردویسور ناهید است.



۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

گرشاسب؛ گزارش: استاد پورداود



گرشاسب
اسامی خاص در آبان‌یشت
گزارش: استاد پورداود
یشت‌ها-بخش نخست
ن۲ص۱۹۵-۲۰۷

گرشاسب یکی از ناموران ایران قدیم است که مکرراً در اوستا از او نام برده شده‌است. او در نامه مقدّس بمنزله رستم شاهنامه یا هرقل Herakles یونانیهاست. در اوستا کرشاسپ آمده‌است. در سانسکریت نیز کرِساسوَ Krsasva گویند. معنی لفظی این اسم دارنده اسب لاغر یا کسی که اسبش لاغر است میباشد. امروز گرشاسب گوئیم ولی بهتر این است که کرشاسب بگوئیم چون در نسخ خطّی قدیم میان ک و گ امتیازی در نوشتن نمیداده‌اند شاید که فردوسی هم در عهد خویش کرشاسب استعمال کرده باشد و ممکن است هم کرشاسپ گفته باشد. طبری کرشاسب و ابوالفداء کرشاسف ضبط کرده‌اند. هرچند که در این مقاله مقصود ما این نیست که کلیّه آنچه در خصوص گرشاسب مورخین عرب و ایرانی نوشته‌اند و آنچه در شاهنامه مندرج است با مندرجات اوستا مطابق کنیم بلکه مقصود این است که فقط آنچه راجع بگرشاسب در اوستا و سایر کتب مذهبی مزدیسنان آمده‌است در این مقاله جمع نمائیم و باین وسیله معنی یک رشته از جملات اوستائی را بفهم نزدیک کنیم. خواه مندرجات اوستا مطابق مضامین گرشاسب نامه اسدی طوسی که در سال ۴۵۸ سرائیده شده‌است موافق باشد یا نه ولی برای آنکه راه تحقیقی نموده باشیم مختصراً آنچه در شاهنامه از گرشاسب نوشته شده‌است یادآوری نموده میگذریم.
در یک جای شاهنامه گرشاسب پسر زو (زاب) پسر طهماسب از خاندان فریدون ۹ سال سلطنت نمود:
پسر بُد مر او را (زو را) یکی خویش کام / پدر کرده بودیش گرشاسب نام
ملحقات شاهنامه از گرشاسب دیگری اسم برده گوید پس از آنکه جمشید از ضحاک زخم یافته خود را از میدان جنگ بکنار کشید، شبانه با لباس مبدّل فرار نموده سر بکوه و بیابان نهاد، چندی سرگشته میگشت تا آنکه بزابلستان رسید، سمن ناز دختر کورنگ پادشاه زابلستان شیفته حسن جمال جمشید گردیده در خفاء زن او شد. کورنگ پس از آبستن شدن دخترش قضیّه را دریافت، خواست که جمشید را دستگیر نموده بنزد ضحاک بفرستد اما گریه و زاری سمن ناز او را دل بسوخت و دست از جمشید بداشت تا آنکه سمن ناز پسری بزائید.
نهاد آن دل افروز را نام تور / دل و جان جم بد از او پر ز نور
پس از آنکه تور بسنّ پنج سالگی رسید از حرکات او حدس میزدند که او باید از پشت جمشید باشد. کورنگ برای آنکه سرّ فاش نشود از بیم ضحاک بجمشید گفت که زن و فرزند گذاشته از زابلستان برود. جمشید پس از پیمودن مراحل بهندوستان رسید پس از چندی اقامت در آن سرزمین رهسپار چین گشت، در آنجا گماشتگان ضحاک او را دستگیر نموده بفرمان شاهنشاه ماردوش او را با اره بدونیم کردند. سمن ناز از شنیدن این خبر زهر خورده خود بکشت. تور بحدّ کمال رسید از او پسری بوجود آمد موسوم به شیدسب.
از آن ماه زادش یکی شه نژاد / ببد شاد و شیدسب نامش نهاد
شیدسب پس از مرگ کورنگ بتاج و تخت زابلستان رسید. از او نیز پسری موسوم به طورگ پا بعرصه وجود گذاشت.
یکی پورش آمد ز تخم بزرگ / برسم نیا نام کردش طورگ
پس از درگذشتن شیدسب، طورگ چندی سلطنت نمود از او هم پسری بدنیا آمد نامزد به شم.
یکی پورش آمد بخوبی چو جم / نهاد آن دلاور ورا نام شم
از شم پسری بوجود آمد موسوم به اترط.
ز شم زان سپس اترط آمد پدید / همی فر شاهی از او میدمید
اترط هم چندی شاهی نمود. پسر او که موضوع مقاله ماست موسوم است به گرشاسب.
چو بختش بهر کار منشور داد / سپهرش یکی نامور پور داد
بر آن پور آرام بفزود و کام / گرانمایه را کرد گرشاسب نام
در شاهنامه شرحی از زور بازوی گرشاسب و دلیری وی مندرج است. اما داستان او بپایان نرسیده فقط در انجام داستان، نژاد رستم بگرشاسب نسبت داده میشود:
بزرگان این تخمه کز جم بدند / سراسر نیاکان رستم بدند۱
این داستان را که ترنر مکان در جزو ملحقات شاهنامه چاپ کرده است، معلوم نیست که از فردوسی باشد. احتمال دارد که از گرشاسب نامه اسدی طوسی باشد که هنوز بنظر نگارنده نرسیده‌است. میرخواند نیز در روضة الصفاء مینویسد « در کرشاسف نامه نقل است که جمشید مجهول وار گرد عالم میگردید تا در حوالی سجستان ساکن شد و دختری از آن قوم بخواست و از او فرزندان مُتولّد شدند که کرشاسف از آن نسل است و رستم آن تخمه » بقول نولدکه Nöldeke خاندان رستم منسوب بگرشاسب اوستا نیست.۲ از آنچه گذشت اسامی آباء و اجداد گرشاسب در شاهنامه از این قرار است: گرشاسب پسر اترط پسر شم پسر طورگ پسر شیدسب پسر تور پسر جمشید و این سلسله در زابلستان سلطنت کرده‌است. چنانکه خواهیم دید گرشاسب اوستا نیز با زابلستان سر و کاری دارد و اسامی برخی از نیاکانش یادآور اسامی نیاکان گرشاسب شاهنامه است.
متمّم داستان گرشاسب را از این قبیل جنگ وی با ضحّاک و لشکرکشیهایش بضد توران و افریقا و هندوستان و سایر اعمالش را باید بواسطه گرشاسب نامه اسدی طوسی تکمیل نمود. سراینده گرشاسب نامه علی بن احمد طوسی مؤلف لغات فرس اسدی است. پدرش را که از برای تشخیص باید اسدی بزرگ نامید موسوم است به احمد بن منصور الطوسی معاصر فردوسی و بقولی استاد او بوده‌است.۳
مأخذ گرشاسب نامه که در سال ۴۵۸ هجری (۱۰۶۶ میلادی) سرائیده شده‌است، بی شک همان مأخذی است که در ملحقات شاهنامه در متمّم داستان جمشید و اعقاب او برشته نظم کشیده شده‌است.
از آنچه بندهش در فصل ۳۱ در فقرات ۲۶ و ۲۷ مینویسد بخوبی یادآور سلسله گرشاسب شاهنامه میباشد. بندهش گوید «کرشاسب و اوروخش Aurvakhsh دو برادر بوده‌اند از پسران اترت پسر سام پسر تورک پسر سپانیاسپ Spaênyasp پسر دورُشاسپ Dûrôshasp پسر توک پسر فریدون.۴
در اوستا نیز پدر گرشاسب، تریتَ آمده‌است. گاهی با اسم خاندانش سام گرشاسب خوانده شده‌است. چنان که در فروردین یشت در فقرات ۶۱ و ۱۳۶ در کتب پهلوی گاهی فقط باسم خاندانش سام نامیده شده‌است.
اینک آنچه در اوستا راجع بآباء و اجداد و اعمال گرشاسب مندرج است بیان نموده بعد نواقصات این داستان را بتوسط سایر کتب مذهبی پهلوی و پازند و فارسی تکمیل میکنیم. نخست راجع به تریتَ پدر گرشاسب در فرگرد ۲۰ وندیداد در فقرات اول و دوم چنین آمده‌است:
 « زرتشت از اهورامزدا پرسید کیست در میان پرهیزگاران و دانایان و کامگاران و توانگران و رایومندان و تهمتنان (دلیران) و پیشدادیان نخستین مردی که ناخوشی را باز داشت، مرگ را باز داشت، (زخم) نیزه پران را باز داشت، حرارت تب را از تن مردم باز داشت، اهورامزدا در پاسخ گفت ای سپنتمان زرتشت، تریتَ در میان پرهیزگاران و دانایان و کامگاران و توانگران و رایومندان و تهمتنان (دلیران) و پیشدادیان نخستین مردی است که ناخوشی را باز داشت، مرگ را باز داشت، (زخم) نیزه پران را باز داشت، حرارت تب را از تن مردم باز داشت » بنابراین، تریتَ در اوستا نخستین طبیب و اولین درمان بخش نوع بشر است، بمنزله اسکلپسیوس Asklepsios یونانیها، Aesculapius رُمها میباشد.
در یسنا ۹ فقره ۱۰ باز در طیّ سؤال و جواب زرتشت با ایزد هوم از تریتَ اسم برده شده‌است. هوم در پاسخ بزرتشت میگوید « سوم کسی که مرا مُهیّا ساخت، تریت از خاندان سام است که از نیکخواهان ترین است. در عوض خداوند باو دو پسر داد یکی اورواخشیه که زاهد و قانون گزار بود و دیگری کرشاسب که دلیر و نامآور بود » عجالةً بهمین قدر اکتفاء میکنیم تا باز به یسنای مذکور برگردیم. از اورواخشیه اطلاعاتی نداریم فقط از فقره ۲۸ رام یشت میدانیم که هیتاسپ او را کشت و برادرش کرشاسب از او انتقام کشید. در فقره ۴۱ زامیاد یشت نیز کشته شدن هیتاسپ زرین تاج بدست کرشاسب برای خونخواهی برادرش اورواخشیه مندرج است. در آبان یشت از یک تریت و برادرش اشاوَزْدَنكه که از پسران سایوژدری هستند اسم برده شد، او را با تریت که از خاندان سام است نباید مُشتبه نمود. چنانکه اورواخشیه که در فقره ۱۱۳ فروردین یشت آمده‌است پسر سایوژدری میباشد نباید که با برادر گرشاسب مُشتبه شود. گرشاسب در اوستا جوان دلیر نامیده شده‌است. این صفت در اوستا نئیرمناو میباشد یعنی نرمنش و مردسرشت یا بعبارت دیگر دلیر و پهلوان، این صفت بتدریج نریمان شد و از جزو اسامی خاص گردید. الحال سام گرشاسب نریمان گوئیم. دگر از صفاتی که در اوستا از برای سام آمده‌است، گئو میباشد. یعنی گیسو دارنده یا دارای گیس. دگر از صفات او گذَوَرَ میباشد یعنی دارنده گرز. بخصوصه غالب فتوحات گرشاسب با همین گرز صورت میگیرد.
کلیه اعمال گرشاسب در مواضع مختلف اوستا ذکر شده‌است. از آن جمله در فقره ۳۷ آبان یشت آمده‌است « کرشاسب نریمان (دلیر) در کنار دریاچه پیشینگه فدیه نیاز اردوی سور ناهید نمود و از او درخواست که وی را بشکست دادن گندرِوَ (=Gaṇdərəβa/Gandarw) در ساحل دریای فراخ کرت موفق سازد ». نخست به بینیم که پیشینگه در کجاست. بندهش در فصل ۲۹ در فقره ۱۱ مینویسد « دشت پیشیانسی در کاولستان واقع است گفته شده‌است که در کاولستان پشته پیشیانسی عجیب ترین مملکت است در آنجا بسیار گرم است در بلندترین محل آنجا گرم نیست ». امروز این دشت موسوم است به پیشین. دشت بسیار پهنی است بیشتر از پنجاه کیلومتر پهنای آن و هشتاد کیلومتر درازای آن است. دارای چراگاهان بسیار مرغوب میباشد. مردمان آنجا بپرورش گوسفند می پردازند. گله و رمه فراوان دارند. قسمتی از رود لورا که از طرف جنوب غربی آن میگذرد باسم این دشت نامیده شده در بلوچستان بدریاچه (باتلاق) آب ایستاد میریزد.۵
اما گندرِوَ که بدست گرشاسب کشته شد، در فقره مذکور آبان یشت، زرین پاشنه نامیده شده‌است. در کتب متأخرین چنانکه خواهیم دید او را کندرب زره پاشنه خوانده چنین معنی کرده‌اند: آب دریا تا پاشنه او بوده‌است. کلمه زَئیری اوستائی که بمعنی زرین است با کلمه دیگر اوستائی زریه که بمعنی دریاست مُشتبه شده‌است. در شاهنامه نیز اسم گَندرِوَ موجود و وزیر ضحاک بوده‌است. لابد از نژاد او هم تصوّر شده‌است، یعنی از نژاد سامی. فردوسی گوید:
چو کشور ز ضحّاک بودی تهی / یکی مایه ور بد بسان رهی
که او داشت گنج و تخت و سرای / شگفتی بدلسوزی کدخدای
ورا کندرو خواندندی بنام / بکندی زدی پیش بیداد کام
کندرو مناسبتی با آب و دریا دارد. در کتب متأخّرین نیز جای او در میان دریا قرار داده شده‌است. چنانکه در آبان یشت گرشاسب تمنا میکند که او را در کنار دریای فراخ کرت بکشد. در فقره ۵۰ از فصل ۲۷ مینوخرد او دیوی آپیک کندرو نامیده شده‌است.
دگر از جاهائی که در اوستا از گرشاسب ذکری شده‌است در یسنا ۹ در فقره ۱۰ میباشد که ذکرش گذشت. در این فقره از تریتَ پدر گرشاسب و از اورواخشیه برادرش اسم برده شده‌است. در فقره ۱۱ که مُتمّم فقره پیش است از اعمال گرشاسب از این قرار سخن رفته‌است « کرشاسپ اژدر شاخدار را که اسبها و مردم را میدرید و زهر زرد رنگی بکلفتی یک بند انگشت از او جاری بود، کشت. کرشاسپ بر پشت آن (اژدر) در میان دیگ فلزی غذای ظهر خود می پخت، باین جانور گرما اثر کرده بنای عرق ریختن گذاشت. آنگاه از زیر دیگ بجست و آب جوشان را فرو ریخت. کرشاسپ از آن هراسیده خویش بکنار کشید ». کلمه‌ای که ما بشاخدار ترجمه کردیم در متن سروَرَ آمده‌است که مرکب است از کلمه سرو و وَرَ. کلمه مذکور بمعنی شاخ در زبان فارسی محفوظ مانده‌است. ازرقی گوید:
زنور تابش خورشید لعل فام شود / سروی آهوی دشتی چو آتشین خلخال.
برخی از مستشرقین گمان کرده‌اند که سروَرَ اسم این اژدر باشد. مینوخرد در فصل ۲۷ در فقرات ۴۹ و ۵۰ مینویسد که « سام مار سرووَرَ و گرگ کپوذ که آنرا پهینو (یا پهن و یا پسینو) میخوانند و دیو آبی کندرفی و مرغ کمک (=Kamak) را کشت.»
در زامیادیشت از فقرات ۳۸ تا ۴۴ نسبةً مفصل‌تر از گرشاسب صحبت شده‌است میگوید: سومین بار که فر از جمشید جدا شد بصورت مرغی بگرشاسب رسید و او از پرتو فر در میان دلیران دلیرترین گردید. او اژدر شاخدار زهرآلود را کشت. . . . . . . . بعینه آنچه در یسنای ۹ در فقره ۱۱ آمده که ذکرش گذشت از قبیل کشته شدن گندرو زرین پاشنه و غیره در اینجا تکرار میشود. از فقره ۴۱ که متمّم فقرات قبل است، سایر فتوحات گرشاسب از این قرار ذکر میشود: نُه پسر از خاندان پثنیه و پسران خانواده نیویکه و پسران خانواده داشتیانی و هیتاسب زرین تاج و وَرَشوَ از خاندان دانه و پیتئونه و اَرِزوْشَمنَهْ و سناويذكه را كشت.۶ دگر از جاهائی که می توانیم از گرشاسب اطلاعی بهمرسانیم از فقره نهم از نهمین فرگرد وندیداد میباشد که میگوید « هفتمین کشوری که من اهورامزدا بیافریدم وَاِکِرِته میباشد. اهریمن بدکنش در آنجا خنه ثئیتی پری را که به گرشاسب پیوست بیافرید ». وِاِکِرِته اسم قدیم مملکت کابل است. در تفسیر پهلوی اوستا این کلمه به کاپول ترجمه گردید. اما خنه ثئیتی این لغت بقول بارتولومه ایرانی نیست و نمیدانیم معنی لفظی آن چیست فقط میدانیم که یکی از پتیارهای کابلی است که گرشاسب فریفته او شده بود. در فقره ۵ از فقره ۱۹ وندیداد نیز از او اسم برده شده‌است. « زرتشت باهریمن میگوید بدان ای اهریمن نابکار من تا روز ظهور سوشیانس مخلوقات آفریده دیو عفریت لاشه و مردار آفریده دیو و خنه ثئیتی جادو را خواهم برانداخت.» در این جا از خنه ثئیتی یک زن بد عمل اراده شده‌است.
اینک رسیدیم بجائی در اوستا که دلیل سر آمدن روزگار گرشاسب است. در فقره ۶۱ فروردین یشت گوید « ما بفروهرهای مقدس نیک و توانای پاکدینان درود میفرستیم که ۹۹۹۹۹ نفر از آنان بپاسبانی جسد سام کرشاسپ مجعدموی (گیسوان دارنده) و مُسلّح بگرز گماشته هستند.»
باز در فقره ۱۳۶ همین یشت گوید « ما بفروهر پاک سام کرشاسب مجعدموی و مُسلّح بگرز درود میفرستیم تا آنکه بضد بازوان قوی دشمن و لشکرش و سنگر فراخش و درفش برافراشته‌اش مقاومت توانیم نمود تا آنکه بتوانیم در مقابل راهزنان پایداری نمود.» گفتیم که در فقره ۳۷ آبان‌یشت آمده‌است گرشاسب در کنار دریای پیشین فدیه نیاز ناهید نموده‌است. از اینجا معلوم میشود که گرشاسب از زابلستان میباشد. بقول سُنّت حالا هم گرشاسب در پیشین که در زابلستان در جنوب غزنه و مشرق قندهار واقع است بخواب رفته‌است. در فقره ۷ از فصل ۲۹ از بندهش چنین آمده‌است: « سام ( مقصودش گرشاسب میباشد نه پدربزرگ رستم ) گفته شده‌است که یکی از جاویدانی هاست اما بواسطه بی اعتنائی وی بآئین مزدیسنا یک تورانی موسوم به نیهاک ( نیهاو و نیاک نیز خوانده شده ) او را در دشت پیشیانسی با یک تیر زخم زده خواب غیرطبیعی بوشاسب را بر او مسلّط داشته‌است. فر از فراز آسمان بالای او ایستاده است تا روزی که ضحاک دگرباره زنجیر گسیخته و بنای ویرانی گذارد او بتواند از خواب برخاسته ضحاک را هلاک کند ده هزار از فروهر پاکان بپاسبانی پیکر او گماشته شده‌اند.» برای آنکه مطلب فوق روشن شود باید دانست که گرشاسب در سنّت مزدیسنان یکی از جاویدانیهاست، نمرده فقط بخواب رفته است. در آخرالزمان وقتیکه دگرباره ضحّاک از کوه دماوند زنجیر بگسلاند گرشاسب نیز از خواب برخاسته او را هلاک خواهد کرد. گرشاسب از جملهٔ یاران موعود زرتشتی است که در نو نمودن جهان و برانگیختن مردگان و آراستن رستاخیز با سوشیانس همراهی خواهد نمود در بهمن یشت در فصل ۳ در فقرات ۵۸-۶۲ راجع باین مسئله آمده‌است « وقتیکه اژی دهاک زنجیر گسیخته پر از آز بجهان روی آورده بگناهان بی شمار مرتکب شود و یک ثلث از مردمان و ستوران و گوسفندان و سایر مخلوقات ایزدی را نابود سازد بآب و آتش و گیاه لطمه وارد آورد آنگاه آب و آتش و گیاه بدرگاه اهورامزدا شکوه برده گویند فریدون را دگرباره برانگیز تا ضحّاک را هلاک سازد ای اهورامزدا اگر خواهش ما برآورده نشود ما را قوّه پایداری در جهان نخواهد ماند آتش گوید من گرمی نخواهم داد آب گوید من نخواهم جاری شد آنگاه پروردگار اهورامزدا بسروش و نریوسنگ گوید پیکر سام کرشاسپ را بجنبانند تا از خواب برخیزد ایزد سروش و ایزد نریوسنگ سه بار خروش برآورده کرشاسپ را بخوانند در بار چهارم سام با پیروزی برخیزد و بضحاک روی آورد و بسخنان او گوش ندهد گرز بفرق او کوبیده هلاکش کند آنگاه ویرانی و نکبت از جهان بیرون رود و هزاره را شروع خواهم نمود پس سوشیانسها دگرباره جهانرا پاک کنند رستاخیز و حیات آینده را برانگیزانند.»
چنانکه ملاحظه میشود کلیّه مندرجات کتب مذهبی راجع بگرشاسب با آنچه از او در اوستا نقل شده است کم و بیش مطابق است. مُتأسفانه نسکی که در اوستا بخصوصه از گرشاسب صحبت میداشته است از میان رفته‌است. این نسک مفقود شده موسوم بوده‌است به سوتگرنسک، فرگرد پانزدهم آن از گرشاسب سخن میداشته‌است. دینکرد در فصل چهاردهم از کتاب نهمش خلاصه مندرجات سوتگرنسک را برای ما حفظ کرده‌است از این قرار « فرگرد پانزدهم ,فرَوَخشیا، راجع است به نشان دادن اهورامزدا روان گرشاسب را در یک حالت هولناکی بزرتشت و نظر بسابقه اعمال گرشاسب و نظر به برتری یافتن مردمان و از گناه دوری جستن آنان از پرتو کوششهای بیشمار وی وضع هولناک و در زجر بودن روان وی بزرتشت ناگوار آمدن و چشم داشت گرشاسب از آفریدگار اهورامزدا برای مقام بلند در مقابل اعمال دلیرانه که از او ساخته شده‌است از آن جمله که او مار سروبر را کشته و ستم همآورد را بانجام رسانیده‌است از آنکه او گندروَ زرین پاشنه را شکست داده بقدرت هولناک آن نابکار چیر گشته است از آنکه او نژاد ناپاک نیویک و داشتانیک را برانداخته و آسیب و زیان فراوان آنان را بپایان رسانیده‌است از آنکه او باد نیرومند را بسر صلح و سازش آورده و آن را از ویران نمودن مخلوقات ایزدی بازداشته است از آنکه او روزی ضحاک را که بند گسسته برای تباه ساختن جهان و بآرزوی نابود نمودن مخلوقات قیام کند خواهد برانداخت از این رو بآفریدگان گیتی آسایش و آرام خواهد بخشید و از ستیزگی آذر نسبت بگرشاسب بواسطه آزاری که از او بآن رسیده و باز داشتن آن گرشاسب را از داخل شدن در بهشت و یاری نمودن گوشورون گرشاسب را بواسطه آبادی که از او شامل حالش گردیده‌است و او را از داخل شدن بدوزخ حفظ کردن و خواهش نمودن زرتشت را و داخل شدن روان گرشاسب در همستگان (برزخ).»
در کتب متأخّرین داستان گرشاسب مفصل تر مندرج است بطوری که آنچه بواسطه خلاصه بودن مطالب دینکرد نامفهوم است روشن و واضح میشود. در صد در بندهش کلیّه اعمال گرشاسب ذکر شده‌است و در جزو کتاب روایت وقایع او در صد و هفتاد و سه (۱۷۳) شعر برشته نظم کشیده شده‌است. قیمت این منظوم فقط در این است که اعمال این نامور قدیم را حفظ کرده‌است اگر نه ارزش ادبی ندارد.۷ پیش از آنکه مطالب عمده صد در بندهش را راجع بگرشاسب بنگاریم لازم است متذکر شویم که مقصود دینکرد از ستیزگی آذر بضد گرشاسب اردیبهشت میباشد. چه در عالم مادی نگهبانی آتش با این امشاسپند است و سبب آزردگی اردیبهشت برای این است که گرشاسب پس از فروریختن (سروبر) دیگ طعامش را بناچار هیزم فراهم آورده تا غذای خود طبخ کند چون آتش ساعتی دیرتر شعله کشیده گرشاسب تنگ حوصله گشته گرز خویش بعنصر مقدس فرود آورده‌است. از این رو موکّل آتش اردیبهشت از آن آزرده گشته وی را از دخول به بهشت بازداشته است. اینک خلاصه‌ای از باب بیستم از صد در بندهش « گرشاسب نخست اژدهائی را کشته که سرش هشتاد باز (۸۰ ارش) و هریک از دندانهایش  بدرازی ستونی و دو چشمش که آتش از آنها میجهید ببزرگی گردونه‌ای بود مردم و جانور را از یک فرسنگ با نفس خویش میکشیده و با دم عقاب را از هوا پائین میآورد هریک از پشیزش ببزرگی یک سپر گیلی بود طول آن اژدها باندازه‌ای بود که بشمار ناید در دشت و غار آواز او می توفید گرشاسب در بامداد از دُم او تاختن آغاز نمود و در شام بسرش رسید آنگاه با گرز گران سرش بکوبید وقتی که آن جانور کشته شد هنوز مردم مانند دانه ها در لای دندانهایش آویخته بودند.
دوم گرشاسب دیوی را موسوم به گندرب کشت که سرش بخورشید میرسید او را زره پاشنه میگفتند مسکنش در کوه و دره و دریا بود دریای زره تا پاشنه‌اش و دریای چین تا بزانوش بود از دریا ماهی گرفته با حرارت خورشید بریان میکرد دوازده مرد را یکبار فرو میبرد شیر و پیل پیش او مانند پشه‌ای بود گرشاسب نُه شبانه روز بضدّ او بجنگید تا آنکه از قعر دریا بیرونش کشید و دو دستش را در بند نموده سرش با گرز بکوفت تنش مانند کوه البرز بود در بُن دندانهایش اسب و خر خزیده بودند.
سوم گرشاسب هفت تن از راهداران را که سرشان بستارگان میرسید بکشت همه آنان آدمخوار و ناپاک بودند دریای چین تا بکمرشان بود کسی از بیمشان یارای سفر کردن نداشت در هر سال یک صد هزار آدم میخوردند گرشاسب در مدت یک هفته با آنها جنگ نموده همه را شکست داد.
چهارم گرشاسب باد را که فریفته اهریمن شده چه باو گفته بود پیروزمندتر از تو کسی نیست و او مغرور گشته جهان را خراب میکرد و کوهها را با دشت هموار مینمود و درختها را از ریشه میکند گرفته رام نمود و از او قول گرفت که در زیر زمین پنهان گشته در تخریب جهان نکوشد.
پنجم گرشاسب مرغ کمک را که سرش بفلک میرسید و از شَهپرهای خود خورشید و ماه را پوشیده میداشت و جهان را تیره و تار مینمود و در وقت باران پرهای خود گشوده نمیگذاشت که باران بزمین برسد و پس از آن بدریا رفته آبها را که بپرهای خود گرفته بود در آنجا میریخت و جهان را از قحط و غلاء بتنگ آورده بود و رود و چشمه را خشک کرده بود با تیر بزد پس از آن در مدت یک هفته از پی او تاخت وقتی مرغ کمک از آسمان افتاد جهانی از افتادنش خراب شد آنگاه گرشاسب با گرز منقارش بکوفت.»


پاورقی

۱ رجوع کنید بشاهنامه چاپ مکان Macan (ملحقات) از صفحه ۲۱۰۰
۲ Nöldeke. Das Iranische Nationalepos, Grundriss der Irani. Philolo. S. 138
۳ گرشاسب نامه را مستشرق مرحوم فرانسوی کلمان هوارت Clément Huart در دو جلد با ترجمه فرانسه در پاریس بطبع رسانیده‌است. یعنی که کتاب مذکور در ۳۰ دسامبر ۱۹۲۶ که روز وفات مستشرق مذکور است در تحت طبع بوده‌است. (نقل از مقاله آقا میرزا محمدخان قزوینی در مجلّه ایرانشهر شماره ۱۱ از سال چهارم ۱۹۲۷ میلادی)
۴ رجوع کنید به Sacred Books of the East by West p. 137.
۵ رجوع شود به Ostiranische Kultur von Geiger S. 109
و به Grundriss der Iranischen Philologie 2. 380
و به Sacred Book of the East Vol. V p. 37, 203
و به Eranische Altert. 1, 18,ff von Spiegel
۶ از این اشخاص که بدست گرشاسب کشته شده‌اند اطلاع درستی نداریم همینقدر میدانیم که آنان از دیویسنان بوده‌اند در کتب مُتأخرین از بعضی از آنان اشاره‌ای شده‌است مثلاً نُه پسر از خاندان پثنیه در روایت هفت راهزن شده‌اند و مرغ کمک را که در کتب متأخرین بدست گرشاسب کشته شده‌است با وَرِشَوَ اوستا یکی دانسته‌اند معنی لفظی برخی از آنان نیز معلوم است در اسم پَثَنَ که بمعنی پهن است دیده میشود هیستاسب یعنی دارنده اسب یراق شده اسب بگردونه بسته شده است. داشتیانه که در پهلوی داشتانیک شده بمعنی دارنده داشن یا داشاد (ایزدی) میباشد.
ز داشاد تو شاد گردد ولی / زکین تو غمناک گردد عدو (منوچهری)
خواستم با نثار داشادش / پدر این جا بمن فرستادش (عنصری)
در اسم وَرَشوَ کلمه وَرِشَ که بمعنی بیشه و درخت است دیده میشود این لغت را نیز بارتولومه در فارسی ورشان بمعنی کبوتر جنگلی ضبط کرده‌است بسیاری از فرهنگها آن را از لغات عرب نوشته‌اند رجوع کنید به بحرالجواهر.
۷ دگرباره فریاد کرد آن روان / به پیش خدا داور داوران
بگفتش بفریاد زاری کنان / که بخش ای خدایا ز سختی رهان
بده جای ما را بروشن بهشت / بمزدانکه کشتم همان دیو زشت
که بد نام آن دیو را کندرب / بلائی ستمکاره بود و عجب
بخورشید رخشان رسیدی سرش / بگفتند خلقان زره پاشنش
نقل از یک نسخه خطی که در سال ۱۰۴۹ یزدگردی نوشته شده‌است.

See Also / بیشتر بخوانید

نگاه کنید به The Encyclopædia Iranica: KARSĀSP


انجمن ایرانشناسی.

۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

فریدون؛ گزارش: استاد پورداود


فریدون
اسامی خاص در آبان‌یشت
گزارش: استاد پورداود
یشت‌ها، بخش نخست
ن۲ص۱۹۱-۱۹۵

نگه کن کجا آفریدون گُرد/ که از پیر ضحاک شاهی ببرد (فردوسی)
فریدون در اوستا ثَراِتئونَ (Thraētaona) آمده‌است. اسم پدرش آتْوَيهْ میباشد. در سانسکریت آپتیا aptya گویند. معمولاً در اوستا آتوْيانهَ آمده‌است و این صفت است بمعنی از خاندان آتوْيهَ. همین کلمه است که در پهلوی آسپیان شده‌است بزودی ذکرش بیاید.
در فقرات ۶ تا ۸ از یسنای ۹ مذکور است: «زرتشت از هوم پرسید دومین کسی که ترا در جهان مادی بیفشرد کیست و چه پاداشی باو بخشیده شد هوم در پاسخ گفت دومین کسی که مرا در این جهان مادی بیفشرد آثویه میباشد در پاداش پسری مثل فریدون از خاندان نجیب و توانا باو داده شد کسی که اژی دهاک سه پوزه و سه کله و شش چشم و هزار چستی و چالاکی دارنده را شکست داد آن دروغ گوی دیو پرست را که اهریمن ناپاک برای تباه نمودن راستی بضدّ جهان مادی بیافرید». از فقره ۱۷ از فرگرد اول وندیداد می‌توان استدلال نمود که گیلان مسقط الرأس فریدون میباشد چه در فقره مذکور آمده‌است «چهارمین کشوری که من اهورامزدا بیافریدم وَرِنه چهارگوشه میباشد در آنجائی که فریدون کشنده اژی دهاک تولّد یافت اما اهریمن بدکنش در آنجا حیض غیرطبیعی بیافرید و غیرآریائی را(خارجه را) بر آن مملکت مُسلّط داشت». در هرجائی از اوستا که از فریدون ذکری شده می‌بینیم که او در مملکت وَرِنه برای فرشتگان قربانی کرده‌است از این قبیل در آبان یشت و درواسپ‌یشت و رام‌یشت و ارت‌یشت و زامیادیشت که ذکرش بیاید. وَرِنه را غالب مستشرقین دیلم یا گیلان حالیّه دانسته‌اند. تفسیر پهلوی اوستا نیز ورنه را به پدشخوارگر تفسیر کرده‌است که عبارت باشد از ناحیه کوهستانی جنوب غربی دریای خزر. بندهش در فصل ۱۲ در فقره ۱۷ مینویسد «پدشخوارگر کوهی است که در طبرستان و گیلان واقع است».
بقول وست West محققاً پدشخوارگر در جنوب قفقاز واقع است و الحال البرز نامیده میشود. بهر حال وَرِنه محلی است در گیلان در پهلوی ورنیک گفته‌اند. بقول یوستی هنوز دهی موسوم به ورک در طرف شرق ساری واقع است.۱
وَرِنَهْ چهارگوشه خوانده شده‌است، تفسیر پهلوی توضیحات داده گوید نخست برای آنکه چهار راه بسوی ورنه دلالت میکند آن را چهارگوشه گفتند. دوم آنکه وَرِنَهْ دارای چهار شهر عمده است. همانطوری که غالباً از دیوهای مازندران اسم برده شد بسا در اوستا از دیوها و دروغ پرستان وَرِنَهْ یاد شده‌است. از این قبیل در وندیداد فرگرد ۱۰ فقره ۱۴ و یسنا ۲۷ فقره ۱ و آبان‌یشت فقره ۲۲ و مهریشت فقره ۹۷ و فروردین‌یشت فقره ۷۱.
دگر از جاهائی که از فریدون سخن رفته است در فقره ۳۳ از آبان‌یشت است از این قرار «فریدون از خاندان توانای آثْوَيهْ در مملکت چهارگوشه وَرِنَه صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند برای ناهید قربانی نموده از او درخواست که باژی دهاک سه پوزه ....۲ ظفر یابد ناهید حاجت او را برآورد.
در فقرات ۱۳ و ۱۴ از درواسپ‌یشت آمده است که فریدون برای ایزد گوش قربانی نموده از و درخواست که بضحاک غلبه کند و دو زنش، سنگهوک و اَرِنَوَکَ را که از برای توالد و تناسل دارای بهترین بدن و از برای خانداری برازنده هستند برُباید. در فقره ۲۳ از رام‌یشت و در فقرات ۳۳-۳۵ از ارت‌یشت باز فریدون از برای فرشتگان هوا (وایو) و ثروت (ارت) فدیه آورده بترتیب مذکور تمنّا میکند که وی را کامروا سازند. سنگهوکَ و اَرَنَوکَ را که فریدون از دست ضحاک نجات میدهد در شاهنامه شهرناز و ارنواز میباشند دو خواهر جمشید هستند که پس از مغلوب شدن جم گرفتار ضحاک ماردوش شدند.
دو پاکیزه از خانه جمشید/ برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بدند/ سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز/ دگر ماهروئی بنام ارنواز
در فقره ۴۰ از بهرام‌یشت نیز از یل نامور فریدون ذکری شده است. در تمام فقرات مذکور کار عمده فریدون همان شکست دادن ضحّاک است. داستانی که مفصّلاً در شاهنامه و در کلیّه کتب تاریخ مندرج است. پدر فریدون در شاهنامه آبتین و مادرش فرانَکْ میباشد.
فرانَکْ بدش نام و فرخنده بود/ بمهر فریدون دل آکنده بود
سلسله نسب فریدون در فصل ۳۱ از فقره ۷ بندهش این طور آمده‌است « فریتون آسپیان پسر پورتورا آسپیان پسر سوک تورا آسپیان پسر پور تورا آسپیان پسر سیاک تورا آسپیان پسر سپید تورا آسپیان پسر کفر تورا آسپیان پسر رمک تورا آسپیان پسر ونفر غشن آسپیان پسر جم پسر ویونگهان. از ویونگهان تا بآسپیان پور تورا، ده پشت بوده‌است. هر یک از آنان صد سال زندگانی کرده‌است که رویهم رفته هزار سال باشد. این هزار سال مدّت سلطنت ضحاک بوده‌است. از آسپیان پور تورا فریدون بوجود آمد کسی که از جم انتقام کشید. از او (یعنی پور تورا) دو پسر دیگر که برمایون و کتایون باشند نیز بوجود آمدند امّا فریدون پرهیزگارتر بوده‌است. از فریدون سه پسر بوجود آمدند، سرم (سلم) و توچ و ایریچ .....»
داستان این سه پسر و تقسیم کردن فریدون ممالک خود را در میان آنان در شاهنامه و کتب تاریخ عربی و فارسی معروف است.
نخستین بسلم اندرون بنگرید/ همه روم و خاور مر او را گزید
دگر تور را داد توران زمین/ ورا کرد سالار ترکان و چین
وزان پس چو نوبت بایرج رسید/ مر او را پدر شهر ایران گزید۳
در اوستا از قلمرو سلطنت این سه پسر نیز یاد شده‌است. در فروردین‌یشت در فقره ۱۴۳ آمده‌است بفروهرهای مردان و زنان پاک ممالک آریائی درود میفرستیم. بفروهرهای مردان و زنان پاک ممالک تورانی درود میفرستیم. بفروهرهای مردان و زنان پاک ممالک سئیریمه Sairima درود میفرستیم. بنابر آنچه در کتب ما مسطور است سلم و تور و ایرج اسامی خود را بخاک و قلمرو سلطنت خویش داده‌اند. سئیریمه اوستا مملکت سرم (سلم) میباشد که قسمت بزرگترین پسر فریدون بوده‌است از آن مملکت روم یا اروپا و یا بقول فردوسی خاور زمین (مغرب) اراده شده‌است.۴
دگر از اعمال فریدون در اوستا این است که او کشتی ران ماهر، پااُوروَ (Paurva) را بصورت کرکس در آورده در هوا بپرواز نمودن واداشت. در فقره ۶۱ از آبان‌یشت این داستان را ملاحظه خواهید نمود. نظیر آن را در هیچ یک از کتب پهلوی نیافتم در شاهنامه و کتب تاریخ نیز چیزی از آن بنظر نگارنده نرسید.
در انجام مقال از فقرات ۳۶-۳۷ زامیادیشت ذکری نموده ختم میکنیم. در فقرات مذکور آمده‌است « دومین بار وقتی که فر از جمشید بصورت مرغی جدا شد، فریدون از خاندان توانای آثْوَيهْ آن را دریافت بطوری که او در میان پیروزمندان پیروزمندترین شد "باستثنای زرتشت" کسی که اژی دهاک سه پوزه .....۵ را کشت».

پاورقی
۱ رجوع کنید به Zend-Avesta, Darmesteter Vol. II p.14
و به S.B.E. by West p.38
و به Iranisches Namenbuch von Justi s. 331
۲ مثل فقره ۸ از یسنای ۹ که ذکرش گذشت
۳ رجوع کنید به صفحه ۹۲ همین کتاب از مملکت آریائی، ایران مقصود میباشد
۴ رجوع کنید به Erānšahr von Marquart 1901 S. 155-157
۵ مثل فقره ۸ از یسنای ۹

***
See Also / بیشتر بخوانید

نگاه کنید به The Encyclopædia Iranica: FERĒDŪN

انجمن ایرانشناسی.

۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

ضحاک؛ گزارش: استاد پورداود


ضحاک
اسامی خاص در آبان‌یشت
گزارش: استاد پورداود
یشت‌ها، بخش نخست
ن۲ص۱۸۸-۱۹۱

بقول شاهنامه پس از آنکه جمشید خودستائی آغاز کرد فر ایزدی از او جداگشته و مغلوب ضحاک شد. مدت سلطنت ضحّاک تازی و دوره ستم و بیدادش هزارسال بوده‌است تا آنکه فریدون او را شکست داده بکوه دماوند بزنجیر بست. در شاهنامه مرداس پدرش میباشد. حمزه و بیرونی ارونداسپ ضبط کرده‌اند.
در اوستا اژی دهاکَ آمده‌است. این اسم مرکّب است از دو جزء، اولی که اژی باشد خود جداگانه غالباً در اوستا استعمال شده‌است؛ از این قبیل در فرگرد اول وندیداد در فقره ۲ اهورامزدا میگوید نخستین کشوری که من بیافریدم آریاویچ میباشد اهریمن در آنجا اژی (مار) سرخ بیافرید. همچنین در فقره ۵ از فرگرد ۱۴ و در فقره ۶۵ از فرگرد ۱۸ و در فقره ۹۰ از آبان‌یشت، اژی بمعنی مار میباشد. بسا از اژی یک جانور اهریمنی اراده شده‌است، درست بهمان معنی که امروز از کلمه اژدها یا اژدر در فارسی برمیآید چنانکه در یسنا ۹ که ذکرش در مقاله گرشاسب بیاید. دهاکَ نیز جداگانه استعمال شده یک مخلوق اهریمنی دیوسیرت است چنانکه در یسنا ۱۱ فقره ۶ غالباً اژی با کلمهٔ دهاکَ یکجا آمده از آن نیز یک مخلوق دیو سیرتی اراده میشود. در زامیادیشت از فقره ۴۶ تا ۵۲ از منازعه آذر و اژی دهاکَ صحبت میدارد که هریک برای بدست آوردن فر ایزدی میکوشد. در فقرات مذکور نیز گهی اژی تنها آمده‌است.
اژدها و اژدر از کلمه اوستائی اژی دهاکَ میباشد در ادبیّات فارسی نیز بهمان معنی است که در اوستا. لبیبی گوید:
از این هفت سر اژدر عمرخوار/ بپرهیزد آنکو بود هوشیار
حمزه اصفهانی در وجه اشتقاق این اسم چنین مینویسد « بیوراسب ده‌اک، ده‌اک اشتقاقه ده اسم لعقدالعشرة و آک اسم والمعنی انه کان ذا عشر آفات احدثها فی الدنیا » این اشتقاق درست نیست چه دهاک مرکّب از ده و اکَ که در اوستا بمعنی بد و زشت است نمیباشد و کلمه ده در اوستا دَسَ آمده است. از اژی دهاکَ در اوستا چنانکه از ضحاک در شاهنامه و کتب تاریخ، مرد جبّار و بیدادگری از نژاد بیگانه و دشمن ایران تصوّر شده‌است که چندی ایران را گرفتار پنجه قهر و غلبه خویش داشت.
در کتب متأخرین او را نیز بیوراسب خوانده‌اند که بمعنی دارنده ده هزار اسب است. فردوسی گوید:
همان بیوراسبش همی خواندند/ چنین نام بر پهلوی راندند
از اوستا نیز برمیآید که اژی دهاکَ از قوم دیگری است و از مملکت بابل است یعنی از همان سرزمینی که ایرانیان در قدیم یک طایفه عرب نژاد از ساکنین آنجا را تازی مینامیدند و بعدها اسم این طایفه مخصوص را برای کلیّه اعراب اطلاق کردند. در شاهنامه هم که ضحاک تازی نامیده شده‌است لابد یکی از جبّاران بابل مقصود میباشد و مناسبتی هم با سلاطین قدیم خونخوار و ظالم بابل یا آشور دارد.
در فقره ۲۹ از آبان‌یشت آمده‌است « که اژی دهاک سه پوزه در مملکت بَوْرِیْ صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند برای ناهید قربانی کرد و از او درخواست کرد که وی را بتُهی نمودن هفت کشور از انسان مُوفّق سازد اما حاجت او برآورده نشد ».
بَوْرِىْ همان بابل است بمناسبت آنکه لام در زبانهای ایرانی نبوده‌است آن را به راء تبدیل کرده‌اند. بابل در کتیبه‌های هخامنشیان بابیروش و در اوستا بَوْرِىْ شد. مُشتبه نشود با کلمه دیگر اوستائی بَوْرِىْ که با همین املاء بمعنی ببر است و در فقره ۱۲۹ یشت مذکور آمده‌است. از فقره فوق برمیآید که ضحاک بابلی بوده و در مملکت خویش قربانی نیاز ناهید نموده‌است. در فقره ۱۹ از رام یشت آمده‌است که اژی دهاک در کوِیرِینتَ در بالای تخت زرین برای وایو (فرشته هوا) فدیه آورد. کویرینت همان است که الحال موسوم است بکرند، این قصبه کوچک درجائیکه ضحاک فدیه نثار فرشته هوا نمود در بالای کوهی واقع است که میان بابل و ایران حایل است و نزدیک به بَوْرِىْ وطن اصلی ضحاک است. همان کوهی که در بندهش در فصل ۱۲ در فقرات ۲۹ و ۳۶ اسپروچ و در شاهنامه اسپروز نامیده شده‌است:
همیرفت آن شاه گیتی فروز/ بزدگاه در پیش کوه اسپروز
یونانیها آن را زاگرُس Zagros خوانده‌اند.
سلسله نسب ضحاک در فصل ۳۱ فقره ۶ بندهش این طور مندرج است: دهاک پسر خرواسپ پسر زینیگاو پسر ویرفشک پسر تازی پسر فرواک پسر سیامک. از طرف مادر دهاک پسر اودی پسر بیک پسر تمبیک پسر اووُخم پسر پاورویسم پسر گذویثو پسر دروگا سکان پسر گنّاک مینوی (زشت نهاد). باز در بندهش در فصل ۲۳ در فقرات ۲ و ۳ مینویسد که در زمان سلطنت اژی دهاک زن جوانی با یک دیو و مرد جوانی با یک پری بهم پیوستند از اختلاط آنان زنگیهای سیاه پوست بوجود آمدند. وقتی که فریدون بسر کار آمد آنها را از ممالک آریائی بیرون نموده بساحل دریا راند اما پس از استیلای عرب دگرباره بممالک آریائی داخل شدند. داستان دست یافتن فریدون بضحاک و در کوه دماوند او را بزنجیر بستن در کتب پهلوی نیز مندرج است.
بندهش در فصل ۲۹ در فقرات ۸ و ۹ مینویسد « وقتی که اژی دهاک زنجیر گسسته آزاد شود آنگاه سام گرشاسب برخاسته او را هلاک کند این اژدهاک را که نیز بیوراسب میگویند در کوه دماوند زنجیر شده‌است چه وقتی که فریدون بدو چیر شد نه توانست که او را بکشد ». در شایست نه شایست در فصل ۲۰ فقره ۱۸ آمده‌است که فریدون خواست ضحاک را بکشد اما اهورامزدا باو گفت تو نباید که او را اکنون بکشی زیرا که زمین پر از مخلوقات موذی و مُضر خواهد شد.
در سُنّت است که در هزاره هوشیدر ماه، دومین موعود مزدیسنا، ضحاک از کوه دماوند زنجیر خواهد گسست دست تطاول گشوده یک ثلث از مردمان و ستوران و گوسفندان و سایر مخلوقات ایزدی را نابود خواهد کرد. آنگاه اهورامزدا گرشاسب را از دشت زابلستان برانگیخته آن نابکار را نابود خواهد ساخت.۱

پاورقی
۱ رجوع کنید برساله سوشیانس تألیف نگارنده صفحه ۴۳-۴۴

***
See Also / بیشتر بخوانید

نگاه کنید به The Encyclopædia Iranica: AŽDAHĀ

انجمن ایرانشناسی.

۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

جمشید پسر ویونگهان - گزارش استاد پورداود


اسامی خاص در آبان‌یشت - جمشید

جمشید
بسا در اوستا از جم نیز سخن رفته‌است. در قدیمترین قسمت اوستا که گاتها باشد، پیغمبر ایران او را در یسنا ۳۲ قطعه ۸ از مجرمین نامیده میگوید « از همین گناهکاران است جم پسر ویونگهان، کسی که از برای خوشنود ساختن مردمان گوشت خوردن بآنان آموخت. در آینده تو ای مزدا باید میان من و او قضاوت کنی »
در سایر قسمتهای اوستا و کلیّه کتب تاریخ و شاهنامه چنین مندرج است که جم در آخر عمرش بواسطه خودستائی و دروغگوئی مغضوب پروردگار گردید. در گاتها فقط یکبار از او یاد شده یِمَ خوانده شده‌است. بعدها در سایر قسمتهای اوستا کلمه خشَئتَ بآن افزوده گفتند جمشید. چنانکه همین کلمه به هُوَرِ (هور) پیوسته، خورشید شد. شید بمعنی نور و فروغ است. خود جداگانه در ادبیّات فارسی بسیار استعمال شده‌است. فردوسی گوید: بدو گفت ز انسان که تابنده شید/ بر آید یکی پرده بینم سپید. جمشید همیشه در اوستا با صفت هووَتوَ آمده‌است. در تفسیر پهلوی این صفت به هورمک یعنی دارنده گله و رمه خوب ترجمه شده‌است. صفت دیگر جمشید در اوستا سریره میباشد که بمعنی زیبا و خوشگل است. صفت اولی با وظیفه جمشید مناسبتی دارد، چه او بافزودن جهان و بپروراندن چارپایان و ستوران گماشته شده بود. در خصوص حُسن صورت وی نیز شرحی در شاهنامه مندرج است که در طیّ مقاله گرشاسب بآن اشاره خواهیم کرد.
جمشید در اوستا پسر وِیْوَنْگهوت خوانده شده‌است. ابوریحان بیرونی این اسم را ویجهان و حمزه اصفهانی ویونجهان که مُعرّب ویونگهان است، ضبط کرده‌اند. در سایر کتب ویوانها نیز ضبط شده‌است. در سانسکریت ویوسونت میباشد. در ریگ‌ وید ویوسونت اسم پروردگاری است. در عهد هخامنشیان ویونگهان از اسامی معمولی مردمان آن عهد بوده؛ در کتیبه بیستون از ویوانا vivana نامی یاد شده‌است که خشترَ پاوَن (ساتراپ) ایالت هَرروواتی Harauvāti (قندهار) بوده‌است. معنی لفظی این اسم دور درخشنده میباشد.
شاید معنی لفظی جم، توأمان و همزاد و جنابه باشد. چه بسا در اوستا کلمه یَمَ بمعنی توأمان است. در نزد برهمنان نیز یَمَ و خواهرش یَمی نخستین نر و ماده نوع بشر اند و این عقیده ممدّ معنی فوق است.۱
از فقره ۲ تا خود فقره ۵ یسنای نهم در خصوص ویونگهان و پسرش جمشید چنین آمده‌است « زرتشت از هوم پرسید که تو را در میان مردمان نخستین بار در این جهان مادی بیفشرد و چه پاداشی نصیب آن کس گردید. هوم در پاسخ گفت نخستین بشری که مرا در این جهان مادی بیفشرد، ویونگهان است. در پاداش پسری مثل جمشید که دارنده رمه خوب و در میان مردمان دارای بلندترین رتبه است و مانند خورشید درخشان است، باو داده شد. کسی که در مدّت سلطنت خویش جانوران و انسان را فنا ناپذیر، آب و گیاه را مشروب و مأکول تمام نشدنی قرار داد. در مدّت سلطنت جم دلیر، نه سرما وجود داشت و نه گرما، جهان از مرگ و حسد آفریده دیو عاری بود. در هنگام شهریاری وی، پدر و پسر هر دو بظاهر جوان پانزده ساله مینمودند.» در جائی که مفصّلاً از جم سخن رفته‌است، در فرگرد دوم وندیداد میباشد. تمام این فصل راجع باوست. از این قرار: «زرتشت از اهورامزدا پرسید ای خرد پاک و مقدّس، ای آفریدگار جهان معنوی، در میان نوع بشر بغیر از من دگر با که نخستین بار مکالمه نمودی، دین اهورائی زرتشت را بکه سپردی، آنگاه اهورامزدا گفت ای زرتشت پاک، من در میان نوع بشر بغیر از تو نخستین بار با جم زیبا و دارنده رمه خوب مکالمه نمودم و دین اهورائی زرتشت بدو سپرده، گفتم ای جم زیبا پسر ویونگهان، من آئین خویش بتو برگذار میکنم. پس جم زیبا در پاسخ گفت من از برای این وظیفه ساخته و آزموده نیستم. آئین پروری و دین گستری از من ناید. آنگاه من باو گفتم اگر تو مستعّد و مهیّای چنین امری نیستی، آن‌به که جهان مرا بپرورانی و بگیتی فزایش و گشایش بخشی. پشتیبان و پاسبان جهان شوی. پس جم زیبا بمن گفت پذیرفتم که جهان تو را بپرورانم و بگیتی بیفزایم. هماره پشتیبان و پاسبان و نگهبان آن باشم. در هنگام سلطنت من نباید که باد سرد و گرم وجود داشته باشد و نه ناخوشی و مرگ. آنگاه من بجم دو ابزار دادم، یکی نگین زر (سُوَرا) و یک عصای زر نشان (اَشْترَا) اين چنين جم داراى اقتدار گرديد، سیصد زمستان (۳۰۰سال) از سلطنت وی گذشت. زمین از چارپایان خُرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله‌های سُرخ آتش پر شد، بطوری که جا بچارپایان خُرد و بزرگ تنگ گردید. پس از آن من جم را آگاه نموده گفتم ای جم زیبا پسر ویونگهان، زمین از چارپایان خُرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله‌های سُرخ آتش پرگشته، جا بستوران خُرد و بزرگ تنگ گردید. آنگاه جم در نیمروز بسوی فروغ روی نموده، براه خورشید در آمد. با نگین زرین خویش زمین را بسود و عصای زر نشان خویش بآن بمالید و گفت ای سپندارمذ محبوب (فرشته مُوکّل زمین)۲ پیش رو و خویشتن بگشای تا چارپایان خُرد و بزرگ و مردمان را در بر توانی گرفت. پس زمین دامن بگشود و یک ثلث بزرگتر گردید. چارپایان خُرد و بزرگ و مردمان بمیل و آرزوی خویش جا گزیدند. سیصد زمستان دیگر (۳۰۰سال) از سلطنت جم گذشت. زمین دگرباره از چارپایان خُرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله‌های سُرخ آتش پر گشته، جا تنگ گردید. جم باز مثل سیصد سال پیش از این، در نیمروز بسوی فروغ روی آورده بهمان ترتیبی که گذشت یک ثلث دیگر بزمین بیفزود. در سیصد زمستان دیگر(۳۰۰سال) باز زمین از مخلوقات پر گشته، جا بهمه تنگ شد. سومین بار جم بترتیب مذکور یک ثلث دیگر زمین را فراخ‌تر نمود. در آریاویچ در آنجائی که رود ونگوهی دائیتیا مشهور است آفریدگار اهورامزدا با ایزدان مینوی انجمنی بیاراست. جمشید زیبا دارنده رمه خوب نیز با بهترین مردمان، همان جا انجمنی بیاراست. اهورامزدا بجم گفت ای جم زیبا پسر ویونگهان، بجهان مادّی زمستان سختی خواهد رسید و سرمای شدید تباه کننده از پی درآید. دانه‌های برف از بلندترین کوه ببلندی چند ارش ببارد. یک ثلث از جانوران هلاک شود. چه در محلهای هولناک (بیابانها و کویرها) چه در بالای کوهها، چه در دره‌ها. پیش از این زمستان، این مملکت دارای چراگاهان است، وقتی که برفها آب شده، آب فراوان روان گردد، این جهان غیر قابل زیست بنظر خواهد رسید. از برای پیش آمد این حادثه، باغی (وَرَ) بساز که از هر چهار طرف ببلندی یک میدان اسب (چر تو-اسپریس) باشد. در آنجا تخمهای چارپایان خرد و بزرگ و سگها و مرغکان و شعله‌های سرخ آتش جمع کن. این و‌َرَ را که از هریک طرف ببلندی یک میدان اسب باشد برای مسکن مردمان بساز و یک طویله که از هریک طرف ببلندی یک هاثَر (هزارگام) باشد، برای ستوران بساز. در آنجا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم کن. خانه‌ها و سردابها و ایوانها و رواقها بنا نما. تخم‌های مردان و زنانی که در روی زمین، بهترین و زیباترین هستند، در آنجا جمع کن. هم چنین تخمهای جانورانی که بزرگتر و بهتر و زیباترین هستند در آنجا گردآور. از میان گیاهها، آنچه بلندتر و خوشبوتر است و از میان غذاها آنچه لذیذتر و خوشبوتر است، تخمهای آنها را در آنجا حفظ نما و این تخمها را از هر قسمی که باشد یک جفت در آنجا بیاور تا در تمام مدّتی که مردمان در وَرَ بسر میبرند، آنها پوسیده و فاسد نگردند. کسانی که ناقص هستند مثل قوزی و دیوانه و پیسی و یا کسی که در او یکی از آفتها و ناخوشیهای اهریمنی دیده شود نباید داخل وَرَ گردند. در بزرگترین محلّه این وَرَ، نُه گذر بساز. در محلّه وسطی شش گذر و در محلّه کوچکی سه گذر. در گذرهای بزرگترین محلّه تخم هزار مرد و هزار زن، در وسطی ششصد و در کوچکی سیصد جمع نما. گذرها را با نگین زرین علامت و نشانی بگذار و از برای وَرَ دری بگشای که روشنائی داخل شود.
جم پرسید که چگونه این باغ را بسازم. اهورامزدا گفت ای جم زیبا پسر ویونگهان زمین را با پاشنه خویش بکوب. پس از آن با دستهای خویش آن را بمال، همانطوری که امروز مردم گل نرم را میمالند.۳ آنگاه جمشید همانطوری که اهورامزدا گفت عمل نمود، وَرَ را حاضر کرد. چارپایان خرد و بزرگ و مردمان و گیاهها و غذاها را در آنجا گردآورد.
ای آفریدگار جهان مادّی ای پاک، چه فروغ و روشنائی در این وَرَ که جم ساخت می‌تابد. اهورامزدا گفت در آنجا فروغهای جاودانی (روچنکهه) و فروغ جهانی (ستیذاته) میباشد. در هر سال یکبار در آنجا ستارگان و ماه و خورشید، طلوع و غروب میکند. بنظر ساکنین وَرَ یک سال مثل یک روز است. در هر چهل سال از هر یک جفت مخلوقات وَرَ یک جفت دیگر بعمل میآید. مردمان در وَرَ بهترین زندگانی سربرند.
ای آفریدگار جهان مادّی ای پاک، که در آنجا کیش مزدا داخل کرد. اهورامزدا گفت مرغ کرشیپتر.۴ ای آفریدگار جهان مادّی ای پاک، کیست در آنجا بزرگ و حاکم (اهو) و سردار دینی (رتو=رد)، اهورامزدا گفت اروتدنر و تو ای زرتشت.»۵
در اینجا متذکّر میشویم که جمشید فقط بفرمان اهورامزدا باغ وَرَ را که در پهلوی وَرجمکرت میگویند، برای پیش آمد طوفان آخرالزمان ساخت. ریاست روحانی و مادّی این باغ با زرتشت و پسرش اروتدنر میباشد. هم چنین در هیچ جای اوستا نیامده‌است که پس از طوفان، جم نیز با ساکنین از وَر درآمده زمین را دگرباره آباد خواهد نمود. بنابراین آنجه در زامیادیشت که بزودی ذکرش بیاید راجع بجمشید مندرج است، نقیض مطالب فرگرد دوم وندیداد نیست. پیش از آنکه بمابقی داستان جم بپردازیم، لازم است یادآور شویم طوفان آینده که جهان را ویران و مخلوقاتش را نابود خواهد کرد موسوم است به مَهرْکوشا، که از مرگ مشتق است. این کلمه فقط یکبار در یکی از اجزاء اوستائى استعمال شده است.۶ در پهلوی ملکوش گویند. در مینوخرد ملکوسان آمده‌است. او دیوی است مهیب، در پایان هزاره هوشیدر زمستان هولناکی پدید آورد. در مدّت سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد سرد نماید، بطوری که از این طوفان زمین ویران و مخلوقاتش نابود شوند. آنگاه ساکنین ورجمکرد بیرون آیند و دگرباره زمین آباد کنند.۷
طوفان ملکوش و باغ وَرَ در اوستا بسیار شبیه است بطوفان نوح و کشتی وی که در تورات منقول است. فرقی که در میان این دو عقیده موجود است این است که بقول دانشمند امریکائی ویتنی Whitney باغ ورجمکرد با آن همه وسعت از برای فراگرفتن قومی و لوازم زندگانی وی منطقی‌تر است تا از کشتی کوچک نوح از برای جمعیّت انبوه.۸
گذشته از یسنا و وندیداد در چندین یشت از جمشید صحبت شده‌است. بحسب ترتیب نخست باید بآبان‌یشت متوجّه شویم. در فقره۲۵ آن آمده‌است که جمشید دارنده رمه خوب در بالای کوه هکر، صد اسب، هزارگاو، ده هزار گوسفند برای ناهید قربانی نموده از او تمنّا کرد که وی را در همه ممالک بزرگترین شهریار گرداند. که وی را بدیوها و مردمان و جادوان و پریها و کاویها و کرپانهای ستمکار چیر سازد و از دیوها ثروت و بهره و فراوانی و رمه و خورسندی و تشخّص را دور بدارد. ایزد ناهید وی را کامروا ساخت. در درواسپ‌یشت نیز جمشید بترتیبی مه در آبان‌یشت گذشت، از برای ایزد گوش قربانی نموده درخواست میکند  که وی را موفّق بدارد از آنکه او بتواند برای مخلوقات گله و رمه مهیّا سازد، گرسنگی و تشنگی و پیری و مرگ را از آنان دپر نماید که در مدّت هزار زمستان (۱۰۰۰سال) جهان را از باد گرم و سرد ایمن بدارد. ایزد گوش نیز حاجت او را برآورد. در فروردین‌یشت در فقره ۱۳۰ آمده‌است، ما بفروهر پاک جم پسر ویونگهان توانا و دارنده رمه درود میفرستیم، تا بضدّ فقارت که دیوها آورده‌اند، استقامت توانیم نمود و بضدّ خشکی و احتیاج ایستادگی توانیم کرد. در رام‌یشت در فقره ۱۵ تا ۱۷ باز جمشید از کوه هکر در بالای تخت زرین برای ایزد وایو (فرشته هوا) نثار آورده همان تمنّاهائی که از ناهید داشت در این جا از فرشته هوا نموده و کامروا میگردد. در ارت‌یشت در فقرات ۲۸ تا ۳۱ باز بجمشید برمیخوریم که بترتیب مذکور در درواسپ‌یشت از ایزد ارت (فرشته ثروت) طلب میکند که حاجاتش را برآورد.
زامیاد‌یشت نسبةً مفصّل‌تر از جمشید صحبت میکند. بخصوصه مندرجات آن مفید و سرچشمه مطالبی است که در کتب تاریخ  و شاهنامه راجع بجمشید مندرج است. در فقرات ۳۱ تا ۳۸ چنین آمده‌است « فر مدّت زمانی از آن جمشید بود. کسی که در روی هفت کشور سلطنت داشت. بدیوها و مردمان و جادوان و پریها و کاویها و کرپانها مُسلّط بود. جم از دیوها ثروت و سود برُبود. فراوانی و گله و رمه و خوشی و جاه و جلال را از آنان دور بداشت. در مدّت حکومت وی خوردنی و آشامیدنی پوسیده و فاسد نمیشد. نه سرما و گرما وجود داشت و نه پیری و مرگ و رشک آفریده دیو. این چنین بود تا بوقتی که او دروغگوئی آغاز نمود و خیال خود را بدروغ مشغول ساخت. آنگاه فر از او بصورت مرغی جداگشته بمهر رسید. بار دوم فر از او جداگشته بفریدون رسید. بار سوم فر از او جداگشته بگرشاسب رسید. پس از آنکه فر از جمشید دور شد، او افسرده و پریشان گرد جهان همیگشت بناچار بایستی بخصومت دشمن تن در دهد.»
در فقره ۴۶ زامیاد‌یشت آمده‌است که سپیتیورَ (Spityura) جم را با اره دو پاره نمود. در فصل ۳۱ بندهش در فقره ۵ آمده‌است «سپیتور برادر جمشید است با اژی‌دهاک (ضحاک) جمشید را کشت.» همانطوری که شغاد برادر خود رستم را کشت. در روضة‌الصفاء و در یک روایت منظوم مندرج است که جم را پس از آنکه صد سال متواری بود در کنار دریای چین در میان یک درخت تُهی و کهن‌سال یافته با اره بدونیم کردند. شاهنامه نیز مطابق با زامیاد‌یشت در خصوص جمشید گوید:
چنین سال سیصد همیرفت کار / ندیدند مرگ اندر آن روزگار
نیارست کس کرد بیکارئی / نَبُد دردمندی و بیمارئی
زرنج و زبدشان نبود آگهی / میان بسته دیوان بسان رهی
پس از آنکه جمشید مغرور گشته خودستائی آغاز نمود فر از او جدا شد.
شما را زمن هوش و جان و تن است / بمن نگرود هرکه اهریمن است
کرایدونکه دانید من کردم این / مرا خواند باید جهان آفرین
چو این گفته شد فر یزدان از اوی / گُسست و جهان شد پر از گفتگوی
جمشید پس از آنکه در میدان جنگ ضحاک زخم یافته خود از معرکه بکنار کشید، در مدّت صد سال متواری بود تا آنکه او را در کنار دریای چین دستگیر نموده با اره بدونیمش کردند.
چو صد سالش اندر جهان کس ندید / ز چشم همه مردمان ناپدید
صدم سال روزی بدریای چین / پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاک آورد ناگه بچنگ / یکایک ندادش زمانی درنگ
باره مر او را بدونیم کرد / جهان را از او پاک و بی بیم کرد
طبری و بلعمی مینویسند که جمشید پس از شکست یافتن از ضحاک، بزاولستان بگریخت  دختر شاه آنجا را بزنی گرفت. از او پسری آمد، تور، از تور پسری آمد دستان، از دستان پسری آمد طوارک، از طوارک پسری آمد فرامرز. برای متمّم داستان رجوع کنید بمقاله گرشاسب. در انجام مقال متذکّر میشویم که داستان غرور و خودستائی جمشید بعدها داخل سنّت یهودیان شد و در کتاب تلمود، سلیمان بجای جمشید اوستا گردید. نگین سلیمان احتمال دارد اصلاً همان نگین جمشید باشد که ذکرش در فرگرد دوم وندیداد گذشت.۹


پاورقی
۱ رجوع کنید به گاتها ترجمه نگارنده صفحه ۹۵
۲ رجوع شود به صفحه ۹۳
۳ در شاهنامه در خصوص منزل ساختن جمشید چنین آمده‌است:
بفرمود دیوان ناپاک را / بآب اندر آمیختن خاک را
هرآنچه از گل آمد چو بشناختند / سبک خشت را کالبد ساختند
۴ بندهش در فصل ۱۹ در فقره ۱۶ مینویسد در خصوص کرشبت گفته شده‌است که او میتواند کلماتی تلفظ کند. او است که در وَرَ جم دین منتشر ساخت. در فصل ۲۴ همین کتاب در فقره ۱۱ آمده‌است کرشبت بزرگ و رئیس مرغهاست. دین مزدیسنا را به وَر آورد. او را نیز چرغ گویند. مینوخرد در فصل ۶۱ فقره ۹ گوید که چهراو (چهروا) رئیس مرغهاست. در فرهنگها نیز چرغ یکی از مرغهای شکاری درج شده‌است. اسدی گوید:
ز میغ روان چرخ چون پرّ چرغ / پر آواز رامشگران مرغ مرغ
۵ اروتدنر یکی ز سه پسران زرتشت است. بقول سُنّت رئیس طبقه برزیکران بوده است. رجوع کنید بگاتها صفحه ۸۵-۸۸
۶ رجوع کنید به Zendavesta by Westergaard Fragm. VIII, P. 334
۷ رجوع کنید برساله سوشیانس تألیف نگارنده
۸ Zoroaster, The Great Persian
۹ برای کسب اطلاعات مفصلتر راجع به جم در وید برهمنان و در تلمود یهودیان رجوع کنید بکتابهای ذیل
Der Vedische Mythus des yama von Ehni, Strassburg 1890.
Die talmudische-midraschische Adamssage in ihrer Rückbeziehung auf die persische yima und Meshiasage, von Kohut.




يشت‌ها، بخش نخست - گزارش استاد پورداود
ن٢ص۱۸۰-۱۸۸

انجمن ايرانشناسی
آذرماه۱۳۹۳‌خورشیدی = آذرماه۲۶۲۶‌مادی


۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

هوشنگ پیشدادی / هئوشینگه پَرَ ذاتَ


هوشنگ پیشدادی / هئوشینگه پَرَ ذاتَ
در شاهنامه هوشنگ از پادشاهان سلسله پیشدادیان است که پس از کیومرث چهل سال سلطنت نمود.
جهاندار هوشنگ با رای و داد ... بجای نیا تاج بر سر نهاد
از پدر خویش سیامک که بدست دیوها کشته شد، انتقام کشید. آهن از سنگ استخراج نمود. آتش پدید آورد. جشن سده بنیاد نهاد. از پوست و چرم جانوران پوشاک ساخت.
در اوستا مکرّراً باسم هوشنگ پیشدادی برمیخوریم. نخست در فقره ۲۱ از آبان‌یشت و پس از آن در فقره ۳ از درواسپ‌یشت(گوش‌یشت) و در فقره ۷ از رام‌یشت و در فقره ۲۴ از ارت‌یشت، در هر چهار یشت هوشنگ پیشدادی در بالای کوه هرا بایزدان یشتهای مذکور که ناهید و گوش و وایو و ارت باشند فدیه نیاز نموده درخواست میکند که وی را بزرگترین شهریار روی زمین گردانند که وی را بدیوها و مردمان و جادوان و پریها و کاویها و کرپانها چیر سازند که همه دیوها از او بهراس افتاده رو بگریز گذارند که او بدیوهای مازندران و دروغ‌پرستان وَرِنه (دیلم-گیلان) دست یافته همه را شکست دهد. ایزدان خواهشهای هوشنگ را اجابت نموده او را کامروا ساختند.
در فروردین‌یشت در فقره ۱۳۷ بفروهر یل پاکدین هوشنگ درود فرستاده میشود. در زامیادیشت در فقره ۲۶ آمده‌است که مدت زمانی فر کیانی بهوشنگ پیشدادی متعلق بوده است. از مجموع این فقرات اطلاعاتی از اعمال هوشنگ یدست نمیآید همینقدر میدانیم که او یکی از نامداران و پادشاهان و پارسایان بوده و از سلسله پیشدادیان است. در فقره ۲۸ از فصل ۱۵ بندهش میخوانیم که ایرانیان از پشت هوشنگ میباشند. در فقره ۳ از فصل ۳۴ همین کتاب مندرج است که پس از زن و شوهری ماشیه و ماشیوئی (نخستین پدر و مادر نوع بشر آدم  حوّا) تا بوجود آمدن هوشنگ ۹۳ سال طول کشیده است.
در فقره اول از فصل ۳۱ بندهش سلسله هوشنگ چنین آمده است: هوشنگ پسر فرواک پسر سیامک پسر مشی پسر کایومرت. این سلسله با آنچه حمزه‌اصفهانی مینویسد که او شهنج بن فروال بن سیامک بن مشی بن کیومرث است بکلّی مطابق است. ابوریحان بیرونی نیز با دو کتاب مذکور موافقت نموده مینویسد او شهنگ بن افراواک بن سیامک بن میشی (پیشداذ) میباشد.۱
هوشنگ در اوستا هئوشینگه آمده است. معنی لفظی آن بقول یوستی Justi چنین است کسی که منازل خوب فراهم سازد.۲ این اسم مرکّب از هوش و هنگ چنانکه برخی پنداشته‌اند نیست. شاید فردوسی در جائی که میگوید:
گرانمایه را نام هوشنگ بود ... تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
سبب لغت سازی و وجه اشتقاق عامیانه مذکور شده باشد.
در هر جائی از اوستا (باستثنای فروردین‌یشت که ذکرش گذشت) که از هوشنگ ذکری شده‌است با صفت پَرَ ذاتَ آمده این صفت که در فارسی پیشداد شده‌است مرکّب است از پَرَ که بمعنی پیش و مقدّم (pro) است و ذات که بمعنی داد و قانون میباشد. مجموعاً یعنی کسی که در پیش قانون گذارد و دادگری نمود یا اوّل واضع قانون. حمزه‌اصفهانی نیز این کلمه را درست معنی کرده مینویسد فیشداد اوّل حاکم میباشد چه او شهنج اول حاکم ممالک بشمار است.
این کلمه همیشه با هوشنگ میآید مگر آنکه یکبار در فقره اول از فرگرد ۲۰ وندیداد که ذکرش در طیّ مقاله گرشاسب بیاید پَرَ ذات (پیشداد) تنها استعمال شده‌است. در تفسیر پهلوی اوستا بخصوصه برای توضیح کلمه پَرَ ذات در فقره مذکور قید شده‌است: «یعنی نخستین کسانی که قانون گذاشته‌اند مثل هوشنگ ».

۱ رجوع کنید به تاریخ سنی ملوک‌الارض والانبیاء تأليف حمزة بن الحسن الاصفهانى چاپ برلن صفحه ١٩
و به الآثارالباقيه عن القرون الخاليه تأليف ابى‌الريحان محمد بن احمد البيرونى الخوارزمى چاپ زاخو صفحه ١٠٣
٢ رجوع كنيد به Iranisches Namenbuch von Justi
و به Iranisches Alterthumskunde von Spiegel Bd. I S.515
Zoroastrische Studien von Windischmann S. 190 f:


یشت‌ها - گزارش استاد ابراهیم پورداود
ن۲ص۱۷۸-۱۷۹

انجمن ایرانشناسی.
آبان‌ماه۲۶۲۶مادی = آبان‌ماه۱۳۹۳خورشیدی

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

اشتقاق کلمات اردویسور ناهید


اشتقاق کلمات اردویسور ناهید
گفتیم که اسم کامل فرشته آب اردویسور ناهید میباشد. در اوستا اَرِدْوىْ سُوْر اَناهيتَ آمده‌است. این اسم مرکّب است از سه کلمه که هرسه اصلاً صفت بوده‌است. بسا از اسامی امشاسپندان و ایزدان مرکّب است از یک صفت و یک اسم. اردویسور ناهید یگانه اسم خاص اوستائی است که از سه صفت ترکیب یافته‌است. جزء اوّل اردوی از کلمه اَرِد (ared) که بمعنی بالابرآمدن و منبسط‌ شدن و فزودن و بالیدن است، مشتق گردید. کلمه (اَردْوىْ) در اوستا فقط اسم رودى است. باين معنى جداگانه در فرگرد ٢ ونديداد فقره ٢٢ و فرگرد ٧ فقره ۱۶ استعمال شده است. بارتولومه Bartholomae معنی لفظی آنرا رطوبت و نمناکی ضبط کرده‌است.۱ ولی غالباً با کلمات (سُوْرَ) و (اَناهيت) يک جا آمده است. جزء دوم (سُوْرَ) صفت است بمعنى قوى و قادر در سانسكريت هم بمعنى نامآور و دلير است. اين صفت بسا در اوستا به انسان و ساير فرشتگان مثل مهر و ايرمان و سروش داده شده‌است. در فروردین‌یشت غالباً بآن برميخوريم از آنجمله در فقرات ۹۰ و ۱۳۰ و غیره. سورن که اسم یکی از خانواده‌های شریف عهد اشکانی بوده‌است، بمعنی دلیر و پهلوان است و از همین کلمه اوستائی است. فقط این خانواده حقّ داشته‌است که تاج بسر پادشاه بگذارد.۲ جزء سوم كه اَناهيتَ باشد نيز صفت است، خود جداگانه مركّب است از دو جزء، اولى (اَ) كه از ادوات نفى است. دومى (آهيتَ) يعنى چركين و پليد و ناپاک. این کلمه اخیر بمعنی مذکور در فرگرد ۱۶ وندیداد فقره ۱۶ استعمال شده‌است. همین کلمه است که در پهلوی آهُک āhōk و در فارسى آهو گرديد و بمعنى عيب و نقص گرفته‌اند. چنانکه خاقانی گوید:

بینی آن جانور که زاید مشک ... نامش آهو و او همه هنر است

شاعر شیروانی در این فرد شعر بهر دو معنی آهو که غزال و عیب باشد اشاره میکند. چون کلمهٔ ( اهیتَ) مُصدّر است به (اَ) بنا بقاعده کلیّه یک حرف نون به (اَ) افزوده گفتند اَناهیتَ چنانکه از کلمه ایران، اَنایران (مملکت خارجه) ساخته‌شد. بنابراین اناهیتَ یعنی پاک و بی‌آلایش. این صفت از برای فرشتگان و اشیاء استعمال شده است. غالباً مهر و تشتر (تير) و هوم و بُرسم و آبزور و فروغ و غيره در اوستا بصفت اَناهيت يا پاكى و بى‌آلایشی مُتصّف شده‌اند.۳
Relief  Depicting The Investiture Narseh by Anahita
نقش رستم در فارس. آنکه طرف دست راست ایستاده، ناهید است که نگین اقتدار بشاهنشاه ساسانی نرسی میدهد.

در فرس هخامنشی این کلمه تغییر نیافته، چهاربار بمعنی فرشته تکرار شده‌است. از آنچه گذشت اردویسور ناهید مجموعاً بمعنی رود قوی پاک یا آب توانای بی‌آلایش میباشد. هرچند که ناهید فرشته آب از مملکت خشک و کم آب ما روی برتافته، ولی اسمش در زبان ادبی ما باقی است. بسا در اشعار متقدّمین بآن برمیخوریم و در فرهنگها ناهد و ناهده و ناهیده و ناهی بمعنی دختر بالغ ضبط است. بقول شفتلُویتز دانشمند آلمانی در یک افسانه اسلامی به ستاره زهره اسم بُذُخت اناهیذ داده شده‌است. این کلمه از بُغدختَ اناهیتَ آمده است. یعنی ناهید دختر بغ (خدا).۴ اینک چندسال است که ایرانیان بیاد عهدکهن درخشان افتاده، دگرباره اسم این فرشته زیبا و بلندبالای اوستا را بدختران مملکت ایران همان سرزمینکه روزی در آن معبدهای سیمین و زرین ناهید برپا بود میدهند.
در فارسی نیز ناهید اسم ستاره زهره است. یعنی همان ستاره زیبائی که رُمها اسم الهه وجاهت را بآن داده ونوس Venus خواندند. اردویسور ناهید هم اسم رودی است و هم اسم فرشته‌ای که موکّل آن است.


۱ Altiranisches Wörterbuch
٢ Iranisches Namebuch von Justi
٣ هرمزديشت فقره ٢١، تشتريشت فقره ٢، مهريشت فقره ٨٨
۴ متأسفانه كتبى كه شفتلويتز از براى تحقيقات لازمه نشان ميدهد، در زير دست ندارم كه درخصوص كلمات فوق تحقيق شود. رجوع كنيد به Scheftelowitz, Die alte-persische
Religion u. das Judentum, Giessen 1920 S. 230.



يشت‌ها، بخش نخست - گزارش استاد پورداود
ن٢ص۱۶۴-۱۶۶

انجمن ايران‌شناسی.
آبان‌ماه۱۳۹۳‌خورشیدی = آبان‌ماه۲۶۲۶‌مادی

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

ايرانيان آب را محترم ميداشته‌‌اند



ايرانيان آب را محترم ميداشته‌‌اند
پيش از آنكه از ناهيد كه مُوكّل آب است صحبت بداريم، لازم است از عنصر آب كه نزد ايرانيان محترم بوده است و مورّخين قديم يونانى از آن ذكرى كرده‌‌اند، مختصراً يادآور شويم.
از هرودُت مورّخ قرن پنجم پيش از مسيح تا بآگاسياس Agathias مورّخ يونانى قرن ششم بعد از مسيح، ستايش اين عنصر را بايرانيان نسبت داده‌‌اند. هرودُت مينويسد كه ايرانيان بخورشيد و ماه و زمين و آتش و آب و باد ستايش نموده براى آنها فديه و نياز مى‌‌آورند.١
باز همين مورّخ در جاى ديگر كتابش مينويسد: « ايرانيان در ميان رود بول نميكنند در آب تفو نمى‌‌اندازند، در آن دست نمى‌‌شويند و متحمّل هم نميشوند كه ديگرى آن را بكثافاتى آلوده كند. احترامات بسيارى از آب منظور ميدارند. »۲
مقصود هرودُت آب جارى است. ممدّ آن خبرى است كه استرابون Strabon جغرافى‌‌نويس يونانى نقل ميكند: « ايرانيان در آب جارى استحمام نميكنند در آن لاشه و مردار نمى‌‌اندازند. عموماً آنچه ناپاک است در آن نميريزند. » استرابون مفصّل‌‌تر از هرودُت از ستايش آب در نزد ايرانيان مينويسد: « وقتيكه ايرانيان ميخواهند از براى آب نياز و فديه بفرستند بكنار درياچه يا جويبار يا چشمه ميروند، در كنار آن خندقى حفر نموده قربانى ميكنند بخصوصه احتياط ميكنند كه آب را بخون نيالايند پس از آن گوشت قربانى را در روى شاخه هاى مورد يا غار(laurier) ميگذارند. مُغها آن را با چوبهاى مقدّس (مقصود برسم ميباشد) لمس ميكنند و كلام مقدّس ( مقصود منترا ميباشد) ميسرايند. زيت آميخته با شير و عسل بروى زمين (نه در آب) ميريزند، شاخه هاى تمر (برسم) در دست گرفته با سرود‌‌هاى مفصّل قربانى را بانجام ميرسانند.»٣ جغرافى‌‌نويس مذكور در جاى ديگر كتابش ذكر ميكند: « مردمان هيركانى Hyrkanie (استرآباد) در جائيكه آب از سنگ خارا جهيده بدريا فرو ميريزد و يك منظره زيبائى تشكيل ميدهد، فديه خود را نياز ميكنند. »۴ آنچه هرودُت و استرابون درخصوص محترم بودن آب نزد ايرانيان در قرون پيش از مسيح نوشته‌‌اند در قرنهاى چهارم و ششم ميلادى نيز موضوعى داشته است، چه از مُورّخين اين عهدها هم بما خبر رسيده است كه ايرانيان در آب جارى دست و رو نمى‌‌شستند، مطلقاً بآن دست نميزدند، مگر از براى نوشيدن يا بگياه آب دادن.۵ برخى از مستشرقين گمان كرده‌‌اند كه آب دريا براى آنكه شور است مورد احترام ايرانيان قديم نبوده‌‌است. ولى دلايلى در دست داريم كه دريا نيز در قديم (چنانكه امروز در نزد زرتشتيان) مقدّس بوده‌‌است. آب درياچه اُرميه  با آنكه بسيار تلخ و شور است مقدّس است. بسا در اوستا باسم چئچست (در شاهنامه خنجست) از آن ياد شده است. در ساير كتب مذهبى پهلوى و پازند نيز اين درياچه بخصوصه محترم است. تیرداد پادشاه ارمنستان برادر بلاش اوّل اشکانی (۵۱-۷۸میلادی) که از خاندان بسیار پارسای زرتشتی بود بایستی در سال ۶۶میلادی ۶، برُم‌رفته در آنجا از دست امپراطور نرو Nero تاج ارمنستان را بسر بگذارد. برای آنکه آب دریا را در طیّ مسافرت خود بکثافاتی نیالاید، از راه خشکه خود را برُم رسانید.۷
اخبارات نادرست هرودت
چیزیکه بسیار مایه تعجّب است، این‌است که هرودُت مینویسد: « وقتی که خشایارشا شاهنشاه هخامنشی بقصد فتح یونان، لشکر عظیم آراسته به هلسپُن (Helespontos) (داردانل) رسید، برای گذشتن از آسیا بخاک اروپا، فرمان داد که پُلی بروی آب بسازند. پس از آنکه پُل بانجام رسید، دریا بتلاطم درآمده بندهای پُل از هم گسسته آن را پراکنده و پریشان کرد. شاهنشاه از این حادثه برآشفته امر کرد که سیصد تازیانه بامواج دریا زنند و یک جفت زنجیر در قعر آن افکنند، من نیز شنیدم که خشایارشا میرغضب هم فرستاد تا دریا را با آهن داغ کند و امر کرد که این پیغام باربار (Barbaros) و بی معنی را از طرف شاهنشاه بآب برسانند: ای آب تلخ، سرور و بزرگ تو این‌چنین سزایت میدهد. برای آنکه تو او را آزرده نموده، هتک آبرو نمودی، شاه خشایارشا از روی تو خواهد گذشت، چه تو بخواهی یا نخواهی. مردم حق دارند که از برای تو فدیه نمی‌آورند، زیرا که تو خیانتکار و شور هستی. »۸ نگفته خودپیداست که این خبر هرودُت مورّخ یونان دشمن دیرین ایران، افسانه بی‌سر و پائی‌است و مثل اکثر اخبار او بخصوصه آنچه راجع بجنگ ایران و یونان است آلوده بغرض و تعصّب است. دروغ و مبالغه و استهزا* شاهکار وقایع تاریخی او است. همین خبر را مورّخ دیگر یونانی موسوم به دیوژنس لرتیوس Diogenes Laertius که در قرن سوم پیش از مسیح میزیسته تکذیب نموده، مینویسد که آنرا حقیقتی نیست، زیرا که آب نزد ایرانیان مانند پروردگاری است
هرودت در چند صفحه بعد از خبر اولی راجع بلشکرکشی خشایارشا خبر دیگری ذکر میکند که بخوبی بی‌اساس بودن اقوال وی را میرساند. از آن‌جمله گوید « ایرانیان مهیّای حرکت بودند ولی صبر کردند تا روز بعد در وقت برآمدن خورشید روانه شوند. در روی پُل برگ مورد پاشیدند، انواع و اقسام بخور کردند، پس از آنکه خورشید برخاست شاهنشاه خشایارشا آن را ستایش نموده و از ظرفی زرین فدیه‌ای نثار دریا نمود. آنگاه آن ظرف را با یک پیاله زرین دیگر و یک شمشیر ایرانی که آنان اکیناکس Akinakes می‌نامند در آب انداخت ......... من نمی‌توانم بطور حتم بگویم که شاه آنها را نثار خورشید نمود یا آنکه از کرده خود پشیمان گشته خواست از داردانل دلجوئی کند، برای بی‌احترامی که بدریا کرده بود .»۱۰


۱ Herodotus I, 131,132
۲ Herodotus I, 138
٣ Strabon XV, p. 1066
۴ Strabon XI, p. 778
۵ Act Martyr S.181 & Agathias II,24
۶ Das Urchristentum von Meffert IV Gladbach 1921 S. 578
۷ Le Zend-Avesta par Darmesteter Vol III p. XXIII
۸ Herodotus VII. 35
۹ Diogenes Laertius Prooem-segm 9
۱۰ Herodotus VII, 54


يشت‌ها، بخش نخست - گزارش استاد پورداود
ن٢ص۱۵۹ـ۱۶۲

انجمن ايران‌شناسی
آبان‌ماه۱۳۹۳‌خورشیدی = آبان‌ماه۲۶۲۶‌مادی